توی خیابان های سرد ِ شب، در تنهایی محض خود، داشتم راه می رفتم که ناگهان چشمانم به چشمانش تلاقی کرد. آتش ِ موقت را در نگاهش خواندم. او هم شماره تلفن را در چشمان ِ من خواند. یک دهن هم آواز ِ عاشقانه خواندیم. و به راه افتادیم. هر دو به سوی یک هدف مشترک؛ یک زندگی مشترک؛ یک عشق مشترک. آه که عجیب بود آن شب. هر دو عاشق، هر دو حرارتی و هر دو در فکر.
در راه، ناگهان سبزپوشی دیدیم که جلوی ما را گرفت و گفت:" رابطهء شما با هم چیست؟" ترس را در چشمانش می دیدم و کاری از دستم برنمی آمد. اما ناگهان بر ترس خود فائق آمده گفتم:" ما با هم موقتیم!" گفت:" مجید جان! ما با هم موقتیم، به لحاظ دستوری اشکال دارد!" گفتم:" اما به لحاظ شرعی و قانونی که مشکل ندارد!" هین گفتم و برفتیم! و مرد در عجب بود که ما دیگر کیستیم .... به خانه که رسیدم، دیدم آن موقت ِ شیرین رفتار، در کنارم نیست. گویا با سبزپوش به سوی خوشبختی رفته بودند. آه ...

